صد روز تنهایی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
روز پنجاه و هشتم --- مرد
مردسر به زیر
می گذرد از کنار قصابی
می شود سرخ
مردِ سرخ
شرمسار
می گذرد از کنار میوه فروشی
می شود سبز
مردِ سرخ و سبز
خجل
می گذرد از کنار ماست بندی
می شود سفید
مردِ سرخ و سبز و سفید
از نانوایی محل
نانی می گیرد گرم
می شود سرد
مردِ سرد
سر به زیر و شرمسار و خجل
با نانی گرم در دست
سوی منزل روان است
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ - امین |
روز پنجاه و هفتم --- دخترک
خانه ای بلنددر پست ترینِ محله ها
دختری زیبا
می خواند به ناز
من تو را بر بلند ترین قله ها دیده ام
من تو را از رفیع ترین شاخه ها چیده ام
من تو را ندیده دوست داشته ام
من تو را به جان خریده ام
مردی خسته و پریشان
بدرود نگفته می رود
و صدایش می پیچد در راهرو
او هنوز یک بچه است
و جواب می شنود
اما کارش را خوب بلد است
مرد دیگری وارد می شود
دخترک هنوز می خواند
من طعم تو را در شرابهای تابستانی چشیده ام
من عطر تو را در گل های سرخ بوئیده ام
مرد مردد می نالد
این هنوز یک بچه است
و ندا می آید
اما کارش را خوب بلد است
خانه ای بلند
در پست ترینِ محله ها
و کشیشی در راه کلیسا
هر روز صاحب این خانه را نفرین می کند
دخترک هنوز می خواند
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ - امین |
روز پنجاه و ششم --- خفت یا مرگ؟
به نانوایی شدم دیروز
که نان می پخت بس نازک
دل خلق خدا از شّر او پرسوز
به او گفتم که ای شاطر
نبینی خیر از عمرت
به فرضت ما همه قاطر
نمی ترسی تو از خشم خدا مردک؟
نگاهی کرد چون ارباب بر رعیت
یکی نان ِ خمیر بی نمک برداشت
بسی منّت سرم بگذاشت
که این هم از سرت افزون بود لاما
برو بادی وزد بر ما
من آن نان را نخواهم خورد
که آن نانی که شد آغشته با منت
از این حلقوم ما پایین نخواهد رفت
که مردن بهتر از خفت
که نان می پخت بس نازک
دل خلق خدا از شّر او پرسوز
به او گفتم که ای شاطر
نبینی خیر از عمرت
به فرضت ما همه قاطر
نمی ترسی تو از خشم خدا مردک؟
نگاهی کرد چون ارباب بر رعیت
یکی نان ِ خمیر بی نمک برداشت
بسی منّت سرم بگذاشت
که این هم از سرت افزون بود لاما
برو بادی وزد بر ما
من آن نان را نخواهم خورد
که آن نانی که شد آغشته با منت
از این حلقوم ما پایین نخواهد رفت
که مردن بهتر از خفت
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ - امین |

